تبليغاتX
من،ساعت،سایه آبی

من،ساعت،سایه آبی

اگر دیدید رنگ ها در سلول های مغزتان پیچیده

روی بوم تف کنید

بعد کنار عکس جکسون پولاک با یستید و عکس یادگاری بگیرید

من این کار را کردم - خوابیدم

صبح که بیدار شدم ، روی صفحه ی حوادث روزنامه ی همشهری افتاده بودم

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 7:37 PM  توسط Kia  | 

اینجا چهار گوشه دارد

و در هر گوشه ای که بنشینی

با خودت پنج سال می گذرد

سقف هایی هست که هیچ پنجره ای روی آن نمی توان کشید

کاش اینجا حداقل یک سنگ بود

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 7:34 PM  توسط Kia  | 

روی ترک های سقف

روی ترک های دیوار

اصلا ، روی همه ی ترک های اینجا

داشتم چکه می کردم


طرف های ظهر بود


طبق معمول بخار می شدم


کسی چه می داند ، شاید من هم روزی ابر شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 8:19 PM  توسط Kia  | 

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 1:46 PM  توسط Kia  | 

Part I

وقتی تو می خوابی

همه ی رنگ هایت را می شمارم

دست هایم دیگر جا ندارد

با چشم هایم می شمارم

 

Part II

دیشب که تو خواب بودی

مهتاب امد

همانطور که منتظرش بودی

و من همانطور که منتظر بودم

روی صورتت افتاد

 

Part III

امشب که خوابیده بودی

ماه را با ویسکی خوردم

تو روی ماه

من روی یخ

کوه های یخی ماه در ویسکی White Horse آب شد

کوه های یخی ماه در ویسکی White Horse آب شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 2:55 PM  توسط Kia  | 

Blue

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 8:4 PM  توسط Kia  | 

دارم  " تام ویتس " گوش میکنمو٬ علف میکشم

" تام ویتس " با علف

علف با " تام ویتس "

عشقم موبا یلشو خاموش کرده

اعصابم حسابی گهیه

به اون زنه که داشت می گفت موبایلش خاموشه فش دادم

یه اعصابه گهی با علف

تو - عشقت - اعصابه گهی - علف - تام ویتس - اون زنه -    شدن شیش تا

پس شیش روز گذشته

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 2:47 PM  توسط Kia  | 

تو توی تلفنی

عشقت توی تلفنه

خوبیش اینه که هر دوتامون میدونیم توی یه تلفنیم

عشقت حرف میزنه

تو پیش خودت میگی٬ هی پسر عجب معرکیه

عشقت میخنده

تو پیش خودت میگی٬ هی پسر عجب معرکیه

بعد عشق معرکتو

با یه لیوان ویسکی میدی پایین

حالا توی شیکمت پر از عشق معرکته

پیش خودت میگی

هی پسر عجب معرکیه ی ٬ عشق معرکت

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 1:6 PM  توسط Kia  | 

تکیه دادم به یه دیوار کوتاه مرمری

سایه ی پاهام دراز شده

افتاده روی آسفالت

آسفالت بوی نم میده

آسفالت بوی لاستیک میده

تلفن چسبیده به دیوار آجری

پشت دیوار بارون میاد

پشت دیوار سفید

آدمای جمجمه بزرگ

اونشب من اونجا بودم

کنار قبرسفید - با یه روح پلاستیکی ٬ سوار اسب چوبی

 

 

 

باید به باغچه آب بدم

تا گلایی که توش در میاد

هر گلبرگش یه رنگی باشه

                                   صدای کفشای پاشنه بلندش میاد

باید به باغچه آب بدم

تا هرگلی که میچینه ٬ دستاش همون رنگی بشن

امشب من اینجام

با یه روح آینه ای ٬ سوار اسب کریستالی

دارم روح یه بطری آبو با دستام تکون میدم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 1:23 PM  توسط Kia  | 

کنار باد

                   مثل خون

پشت آخرین ساعت دیواری

یه سرزمین پر از مجسمه

پر از دود - زمزمه

                                    قدم به قدم

روی گِل - جای پا                                - سنگریزه

 

                             شستن یه برگ سر چهارراه

-غایب

 

بالش گلدار

یه صدای آشنا                                                دور - نزدیک

 

یه عالمه خاطره

                                 شاید پشت کوچه

                                نزدیک یه سرداب - یه تنگ شراب

                                یه لیوان نشسته

                                غصه

زن روی پرتگاه

بغض گل

پیش پیرهن چکید - ساکت

کاغذ دیواری خیس

بارون میاد میخوره به من

جای ابریشم

جای پشم

جای تور

میدوزه - میدوزه - میدوزه

پشت پنجره

روح بزرگ - دوتا قلب بزرگ                                   - میشوره

 

                                                                       سایش میفته

                                                                      روی قاب عکس

بالای سرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 3:18 PM  توسط Kia  | 

تایمر ماکرو ویو میزنم

می ذارمش روی 2:30

یه صدایی مثل پریدن فیوز برق میاد

هواکش روشن میشه

انگار منو می خواد بکشه توی خودش

میخوام ببینم این ۲:۳۰ چقدر طول میکشه -حتما باید خیلی طول بکشه

شاید هفتاد سال٬ شاید یه قرن

توی این مدت اتفاقی نمی یفته

جز اینکه یه زن با یه ژاکت نا رنجی از اونور خیابون میاد اینور خیابون

فقط همین - هیچ اتفاق دیگه ای نمی یفته

۲:۳۰ شاید فقط ۲:۳۰ باشه

نه یه ذره بیشتر نه یه ذره کمتر

- ولی چقدر واقعی

ماکرو ویو بوق میزنه - بوق میزنه

۲:۳۰ گذشته

هواکش دیگه کار نمی کنه

بر میگردم سر جای همیشگیم بشینم

جایی که آفتابو می تونم با یه چشمم ببینم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 2:52 PM  توسط Kia  | 

خورشید ٬ خاموشت میکنم

ماه ٬ با تبر می شکنمت

ابرها ٬ در لوله های بخاری حبستان می کنم

سنگ ها ٬ تا حفره ها غلتتان می دهم

گنجشک ها ٬ شکارتان می کنم

زوزه ها ٬ پر از سربتان می کنم

بادها ٬ آتشتان می زنم

                               زیبای من باید آسوده باشد

                                                  آسوده باشد

صدای مردابی رد می شود

- لورکا - در هوش من است

گوش هایم را می چسبم

" نخستین مرداب "

لورکا - لورکا

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 12:18 PM  توسط Kia  | 

نامه هایم را ورق می زنم

                   می رسم به یک صبح چهارشنبه

                    همانجا می مانم

وقتی بیدار میشوم

صبح چهار شنبه است

همانجا می مانم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 6:10 PM  توسط Kia  | 

قایقی میبینم

آب می نویسم

 

سنگی میبینم

کوه پر از پنیری میکشم

 

سایه ای را میبینم

بندهایش را میبندم

 

دری را می بندم

دختری میبینم که برهنه به صورتش بند می اندازد

 

دیروز مثلا گفتم

پاییز شد

ودیروز اولین روز پاییز بود

 

اگرحرفهایم برای شما کفر است

پنجشنبه ها ٬ فاتحه نخوانید

همیشه وقتی می خواهم نفس بکشم

تپانچه راهم روی شقیقه ام گذاشته ام

 

در گور من مرده ای نیست

من یک گور به گورم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 6:2 PM  توسط Kia  | 

دود از شیشه بیرون رفت

دود به اتوبوس زرد خورد

اتوبوس زرد با همه ی مسافراش ٬ پر از دود شد

اتوبوس زرد چراغاشو روشن کرد

مسافرا چشماشونو مالیدن

اتوبوس زرد رفت

دود همونجا وایساده بود

من توی دود رفتم

فندکو زدم

من و دود روشن شدیم

- اون چقدر خوشگله - چقدر خوشگله

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 1:9 PM  توسط Kia  | 

     ستونی از سایه پرده را نگه داشته

سرم بیرون زده

پاهایم بیرون زده

کسی چه میداند٬ افقی یا عمودی

روی درخت چرب

روی درخت خشک

+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 6:17 PM  توسط Kia  | 

" کینانین " شاید نزدیک " کلیمانجارو " باشد

" کینانین " شاید نزدیک " جنوا " باشد

" کینانین " شاید نزدیک " آنکارا " باشد

" کینانین " شاید نزدیک ٬ محل عبور عابر پیاده باشد

" کینانین " شاید نزدیک روده ها باشد

 

" کینانین " می تواند نفس بکشد

" کینانین " می تواند برنج بخورد

" کینانین " می تواند در کمد قایم شود

" کینانین " جارو می کشد

" کینانین " غصه می خورد

" کینانین " بال دارد

" کینانین " می خزد

" کینانین " می خندد

 

" کینانین " ساخته شده

باید بگویم " کینانین " را ما ساخته ایم

برای خودمان

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 11:13 PM  توسط Kia  | 

درباره ي پروانه اي كه آب مي خورد

درباره ي پروانه اي كه آب مي خورد

در باره ي پروانه هايي كه آب مي خوردند

 

آبهاي روكش دار

اجتماعي از يقه ها

دختر - سس

 

اشاره

 

نوشته اي رد مي شود

 

وقتي تو هستي٬ من هستم

وقتي تو نيستي ٬ من نيستم

مثل بودن يا نبودن

 

اثر انگشت روي قرنيه ي چشم مانده است

 

 

زمين برگشته بود

آسمان روي زمين بود

و زمين روي آسمان

 

 

پارچه اي با نسيمي كه ديده نميشد ٬ تكان مي خورد

 

 

خرسهايي كه درونشان سس دارند

يا سسهايي كه درونشان خرس است

 

 

آب + روكش + ۲ +۱

 

دختري خودش را با پونز به ديوار چسبانده بود

دختري خودش را به عكس چسبانده بود

 

N + K +۱ +۲ + جورابها = ۱

 

پروانه - سس سفيد

پروانه - سس خردل

پروانه - سس قرمز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 4:2 PM  توسط Kia  | 

Part I

هوا سرد شد

هوا سرد شد اینجا

دختری با یک چتر

با کفش ها ٬ ایستاده

تابلو های تبلیغاتی

کوکا کولا

پپسی

شامپو های سرو ته

من این ها رو از پشت شیشه می بینم

دختری با یک چتر

با کفش ها ٬ ایستاده

هوا سرد شد

هوا سرد شد اینجا

من ماه را در نی می بینم

ماه در نی

 

Part II

وقتی دلت تنگ میشه

تو خودت جا نمی گیری

حتی اگه یقتو وا کنی

من تو خودم جا نمی گیرم

 

Part III

سفيد                    سفيد                          سفيد

شور                     شور                             شور

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 8:26 PM  توسط Kia  | 

شب پیش باران آمده

به اندازه کف دست ٬ روی آسفالت امروز جمع شده

شکل من در آن از پایین رو به بالا می شکند

برش می دارم

باید کنار ٬ صید قزل آلا در امریکا - ماه و شش پشیز - بگذارم

کنار حوله

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 1:25 AM  توسط Kia  | 

چهار پایان :

ممکن است چهار پایان به معنای خاص کلمه چهار پا نباشند

در این گونه شاهد حالت های مختلفی هستیم

A - از دست ها به جاي پاها استفاده مي شود يا دست ها به شكل پا ديده مي شوند

B - می توانند رو به عقب باشند یا رو به جلو

C - باز می شوند و این کار را تا آخرین حد ممکن انجام می دهند

D - هم در آسمانند هم روی زمین

E - قابلیت آن را دارند که یکی از پاها اگر به سمت چپ باشد پای دیگری به سمت راست حرکت کند

F - هر چهار پا گاهی اوقات با هم دیده می شوند ٬ گاهی یک پا مخفی می شود و سه پا مشخص است. در این گیر و دار ممکن است پای دیگر هم محو شود ٬ در این حالت دو پا می ماند ( این از شاخص ترین علائم چهار پایان است ) .

 

 

 

بند پایان :

در این گونه ٬ سال هاست که در میان دانشمندان اختلاف نظر وجود دارد

گروهی بر این عقیده اند که بند پایان شاخه ای از چهار پایان بودند که با اضافه شدن بند تبدیل به بند پایان شدند

گروهی دیگر می گویند ٬ قدمت بند ها بسیار بیشتر از چهار پایان بوده و حتی می توان آن را در شاخه ای جدا مورد بررسی قرار داد . این دسته معتقدند که بند ها بر اثر یک موتاسیون که در ۶۷ میلیون سال پیش رخ داده به این شکل در آمده اند

ما در این جا تنها به شواهد عینی اکتفا می کنیم :

A - ممکن است کوتاه باشند یا بلند

B - می توانند در هر ارتفاعی نصب شوند

C - می توانند یک سره باشند ٬ یعنی کاملا متصل باشند

این جا لازم می دانم آخرین گزارش های باستان شناسی در حوالی " گینه ی نو " را به اطلاعتان برسانم :

پسری در یک روستا در " گینه ی نو " ( اهالی روستا از من خواستند نام روستایشان را فاش نکنم ٬ به خاطر حجوم توریست ها و مسائل دیگر ) در هنگام بازی ٬ حالا دقیقا مشخص نیست چه بازیی ( هر چه از پسره می پرسن جواب نمیده ) یه دفه میفته زمین ٬ داشته خودشو جم و جور می کرده که چشمش می خوره به یه سنگ که روش یه عالمه نقش و نگار برجسته داشته ٬ سنگ و بر می داره می بره پیش ننه باباش ٬ اونا سریعا مسئولان محلی رو در جریان می ذارن . گروهی از فسیل شناسان به محل اعزام می شن و طی تحقیقات گسترده معلوم میشه که این یه فسیل بند پا با قدمت ۷۰ میلیون سالست. این کشف می تونه دریچه ی جدیدی به روی شناخت بند پایان باز کنه . این نمونه هم  اکنون در موزه ی لوور نگهداری می شود .

در جواب سوال یکی از خبرنگاران که از مادر و پدر پسره پرسیده بود ٬ - وقتی پسرتون اومد پیشتون چه حالتی داشت ؟  اونا فقط گفتن : شلوارش پایین بود . این جواب تیتر اول بسیاری از روزنامه های معتبر جهان بود .

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 3:20 PM  توسط Kia  | 

اون هفت ٬ هشتایی

که من٬ کنار هم دیدم

دو تاشون کنار هم بودن

ولی نچسبیده

یکیشون کج بود

ینی ٬ یه جوری کج بود

که به اون دوتایی که به هم نچسبیده بودن٬ نزدیکتر بود

بعد یه جوری به اون که یه کمی دورتربود

اگه اشتباه نکنم ٬ فکر کنم چهارمی بود

نگاه می کرد

البته ٬ نباید از حق گذشت

که اون که فکر کنم چهارمی بود٬ کج بود

حالا این موضوع وقتی جالبتر می شه که

 یکی از اون دو تا که نزدیک هم بودن

یه چیزی شبیه ٬ فیلی که دوخته باشنش ٬ روش بود

از اون وسطی حرفی نمی زنم

ینی نمی شه راجبش حرف زد

نه اینکه تافته ی جدا بافته ای باشه

نه - یه آشغال به تمام معناست

پنجمی

با اینکه یه کمی درازه

ولی شبیه یه تپه ی نصفه کارست

از اونایی که بچه ها میرن پشتش ٬ میرینن ( از اوناییش که رویایی نیست )

این هفتمی

یه پاشو همچین گرفته بالا

که انگار منتظره

" میکل آنژ " بیاد ازش یه مجسمه بسازه

بذاره بغل " مادونای مدیسی "

                                                               اون بالا ما نشستیم

                                                               داریم پاهامونو تکون می دیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 5:19 PM  توسط Kia  | 

صدای خالص یک ابر تا قدم

تا قامت

صدای منگوله ی یک بز

تا صدای منگوله ی یک در

                                                    صف بکشید

                                                    و اینجا صف

                                                    و صف دو نفر بود

                                                     که یک نفر بود

و بالشی که کش سر داشت

و من کش سر را پایم کردم

 

من پر چم را تکان می دهم

- نه این جمله خوب نیست

داشت مزخرف می شد

من پرچم دارم

پرچمی با عکس یه سیاره

و یه عالمه چیز دیگه که دوروبرش ریخته

برای مثال :

دستکش - شازده کوچولو - یه جمله

آهان گفتم یه جمله

جمله اینه:

هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 7:52 PM  توسط Kia  | 

حالا من یه گاو مجسمه ای بی ریخت خوردم

با یه بیسکوییت گرد

                             مثل اینکه امشب باید زیر میز بخوابم

                             یا اینکه کنار زیر میز بخوابم ٬ بعد زیر میز برم

                             یه شیشه آب با یه بیل

الان چه گاوای خوبی توی بازار اومده

برای این گاوا باید یه آگهی ترحیم درست کرد

گاوای شاخدار - گاوای بی شاخ

گاوایی که رنگ عکسشونن

 

صبح از خواب بلن شدم دیدم روی تنم چن تاآینه در اوردم

باید برم تو توالت خودمو تو آینه نگا کنم

شایدم همین جا خودمو تو آینه نگا کنم

 

باید یه سیخ تو تنم فرو کنم

خودمو بذارم بغل گوجه ها

اون روز کنار رودخونه همین کارو کردم

 

من کفشاشو پاش می کنم

این بهترین کاریه که تا حالا تو تموم عمرم انجام دادم

خیلی کارای دیگه - خیلی چیزای دیگه

 

سگه پاش شیکسته

حالا درست معلوم نیست که شیکسته

بلا خره نمیتونه راه بره

شاید بدترین چیز برای یه سگ این باشه که نتونه راه بره

ولی به نظر من ٬ بدترین چیزبرای یه سگ اینه که نتونه تو آشغالا چیزی پیدا کنه

یادمه چن وقت پیش داشتم یه کتاب راجب این موضوع می خوندم

به نظر شما

یه سگ انرژی هسته ای ٬ چه طور سگی میتونه باشه

یا یه گربه ی انرژی هسته ای

یا یه خوک انرژی هسته ای

 

خب گفتم باید خودمو تو آینه نگا کنم

آینه هارو تو آینه می بینم

فکر می کنم اگه یه ذره خمیر دندونم بزنم بد نباشه

خمیر دندون ٬ بلاخره تو ام کف کردی

باید خیلی خوشحال باشی ٬ نه

 

راستی من یه گاوم دیدم که سرش شیشه ای بود

این موضوع به الان ربط پیدا نمی کنه

مال خیلی وقته پیشه

 

تو حموم دارم hey jude می خونم

عجب افتضاحی٬ مثل اینکه خوشگلا باید برقصن

 

 

تنها کسی که عاشقش بودم تویی

من انقدر عاشقتم

که ساعت یک از خواب بلند شدم

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 3:20 PM  توسط Kia  | 

- آقا چرا در فرودگاه تنه می زنی

                                

                                   - پاسپورت

 

لعنت بر این چمدان هایی که دیر می آیند

 

- آقا فندک دارید ؟

- نه آقا ٬ ندارم !

- آقا فکر می کنم اعصاب شما خورد است

- اشتباه فکر می کنید آقا

اعصاب من اصلا هم خورد نیست

اعصاب من خیلی هم خوشحال است

 

- آقا مرا تا خانه می بری ؟

- چقدر پول می دهی ؟

- هر چقدر که شما می خواهید

- ۹ هزار تومان - تا خانه ی شما

- آقا فقط عجله کنید

                                         در را باز می کنم

                                        در را می بندم

- آقا چمدان ها را نمی خواهی ببری !؟

- آقا فکر می کنم خیلی عجله دارید

- آقا من خیلی هم عجله دارم

خیلی هم خوشحالم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 9:55 PM  توسط Kia  | 

به درک که ٬ هیچ کس فکرشم نمی کرد که من یه روز

روی هشتمین صندلی بشینم

خودم فکرشو می کردم

فکرشو می کردم

همون طور که وایساده بودم ٬ فکرشو می کردم

هشتمین - راستی چرا هشتمین

خودمم نمی دونم

شاید این ٬ یه عدد باشه

شایدم نباشه

ولی هشتمین برای من ٬ هشتمینه

مثل هشت بار پلک زدن - هشت بار کوبیدن نمکدون روی میز

اگه الان منو می بینید ٬ که نشستم

زیاد تعجب نکنید

من نشستم دیگه - یعنی یه چیزی دیدم که نشستم

خیلیا میگن نباید روی نشستن زیاد حساب کرد

چون شلوار آدم پاره می شه

ولی من می شینم

من می خواستم بشینم و نشستم - و این به شماها ٬ ربطی نداره

الان که می بینید نشستم

زیاد تعجت نکنید

من نشستم دیگه - دارم یه سیگار دود می کنم - دودشو فوت می کنم تو این هوای دو رو برم

من نشستم ٬ چون هر دو تامون می خواستیم بشینیم

و حالا اینجا ما کنار هم نشستیم

می بینیم که شما هم رد می شین و یه چیزایی از دستتون می ریزین زمین

مثلا یه صفحه از روزنامه ی ٬ دیروز صبح

یا کاغذ یه دونه از اون بستنیایی که عکسای گندشو روی شیشه ی مغازه ها میچسبونن

از اون بستنیایی که می خندن

ما نشستیم ٬ و روزنامه دیروز صبح که روی زمین افتاده نگاه می کنیم

و همین طوری که داریم نگاه می کنیم ٬ کاغذ بستنیه از روی روزنامه رد میشه

بارون میاد و ما همین طور به روزنامه ی دیروز صبح نگاه می کنیم

- که گِلی شده

و من انگشت دستمو نگاه می کنم

و با هم می شماریم

انگشتای دستمون رو هم ٬ ۲۰ تاست

و این خودش برای خودش عددیه

و من دستمو که ۲۰ انگشت داره ٬ توی جیبم میکنم

سرمو می برم عقب ٬ و یه نفس عمیق می کشم

بعد دوتایی همون جا می شینیم

بعد اون کاغذ بستنیه که ریز پای اون درخته افتاده - نگاه میکنیم

 

۲ قلب

۲۰ انگشت

و ما روی صندلی صورتی نشسته ایم - رو به گلابی های آبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 10:12 PM  توسط Kia  | 

خب ٬ آقایان - خانوم ها

اینجا اتاق     -  م    است

به شماره ی ثبت شده ی - ۶۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ -

اینجا یک میز هم هست

و من روی یک صندلی صورتی نشسته ام

شما رنگش را نمی بینید

ولی اطمینان می دهم که صورتیست

شاید یک گلدان هم اینجاها باشد 

بگذارید ببینم

بله - بله         همان گوشه - کنار دیوار

اگر صدایم کمی گرفته است

شما ببخشید

آهای آقا

با شما هستم

بله - با شما

ساکت باشید

خانوم با شما هم هستم

بله - داشتم می گفتم

خوب توجه کنید

جلسه رسمیست

اینجا چند مربع می بینید

مربع هایی که اگر با چشم چپتان نگاه کنید ٬ منظمند

و اگر با چشم راستتان نگاه کنید ٬  نا منظم

مربع اولی ٬ اینجا در بالاست

دقیقا در قسمت وسط

بله - دقیقا در وسط ٬ خطی می بینید که تکان می خورد

بله - با چشم راستتان نگاه کنید

این خط از من عبور می کند

و تا گوشه ی سمت چپ مربع بعدی ٬ ادامه میابد

و صفحه ای تشکیل می شود در حدود ۱۰ سانت

که چشم هایم را ٬ محو می کند

و می ریزد در مربع بعدی

بله - با چشم چپتان نگاه کنید

اینجا شما قلب مرا می بینید که آغشته است

خوب توجه کنید

قلب من در عرض این مربع

دائم در جریان است

و در طول شبیه هلالی می شود

که نیمه ی پنهان آن شیشه ایست

و انعکاس آن در مربع سومی کاملا پیداست

اینجا را با چشم راستتان نگاه کنید

تصویر یک دست را می بینید

که روی مربع بعدیست

بله - بله - اینجا را هم با چشم راستتان نگاه کنید

مربع بعدی کاملا یک صفحه است ٬ به شماره ی ۱۱۰ - با یک بوسه

خب ٬ حالا اگر همه ی مربع ها را با هر دو چشم نگاه کنید

می بینید - که قطره ها می چکند

لازم به تذکر است ٬ که مربع ها همه رنگی اند

خب ٬ خانوم - آقایان

اتمام جلسه را علام می کنم

مثل اینکه شما چیزی نفهمیدید

خب - خمیازه تان را بکشید

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 4:45 PM  توسط Kia  | 

ايستاده در پنجره

                     دختر

 

 

                طولاني ٬ زيبا

 

 

ارتفاعي آشنا

حس اولين بار

 

 

                                        دست تكان دادن

 

 

آن ظهري كه آمد قدم زد

بچه ها خنديدند

 

                                                  هيجان

 

من كه نطفه شدم

مي لولم در او

                                                                 شغال متحير

                                                                شغال هاي متحير

 

ترق - ترق

يه نور قرمز

گل گلي

 

كام ما شيرين

پس هيچ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 3:5 PM  توسط Kia  | 

مسافر از اتوبوس پیاده شد

- یه دقیقه صب کن

- می خوای چی کار کنی ؟

- می خوام گلومو صاف کنم

                                        صحنه : سه سرفه ی ممتد ( دو ثانیه ای طول می کشد )

- دِ ٬ بنال دیگه

- دلم گرفته ٬

دلم عجیب گرفته است

و میزبان پرسید :

قشنگ یعنی چه ؟

- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال

و عشق ٬ تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق ٬ تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

- چرا گرفته دلت ٬ مثل آنکه تنهایی

- چقدر هم تنها

- خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

- دچار یعنی عاشق

- و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک ٬ دچار آبی دریای بی کران باشد

- چه فکر نازک غمناکی !

که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره ی رودخانه را نگشود

 

- بسه دیگه تمومش کن

- به من چه ربطی داره - اینا رو که من نگفتم ٬ سهراب گفته

- هر کی میخواد گفته باشه

- تو چیزه بهتری داری بگی

- آره

- خب !

                                      صحنه : روی صندلی صورتی جا به جا می شم

مسافر روی آب ها قدم میزد

- دلم مثل رزهای پر از اکلیل می شکفد

و میزبان پرسید :

قشنگ یعنی چه ؟

- قشنگ یعنی ٬ تصویر او روی پلکان های بلند

که نور را عبور می دهند از روزنه ها

و عشق تنها عشق

مرا به گرمی روی پرها خواباند - روی پره های خورشید

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت یک نشستن روی دست هایم برد

مرا رساند به بهترین طعم ها

- چرا گرفته دلت ٬ مثل آنکه تنهایی

- گرفته دلم ؟! تنهایم ؟! - حسودی می کنی

- خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

- درست فکر می کنی ٬ من دچار یعنی عاشقم

- و ماهی های کوچک ٬ دریا را فقط توی یک تنگ میریزند و نگاه می کنند

- چه فکر نازک شیرینی

- ماهی ها لب هایی دارند که ذوب می کند ٬ سخت ترین را

 

- نه بد نبود

- هیس ٬ خفه شو

- چیه بابا

- گفتم خفه شو

- میشنوی

- چی رو ؟

- صدا رو می گم

- نه من که چیزی نمی شنوم !

- تو هم که همیشه کری

- ببخشید آقا ٬ شما این صدا رو می شنوین ؟

- نه

- ببخشید خانم ٬ شما این صدا رو می شنوین ؟

- نه

                          صحنه : زن و مرد در حالی که رد می شن ٬ در گوش هم پچ پچ می کنن :

                       -  بابا این یارو مثل اینکه دیوونه بود

                       -  آره

 

پرده ی آخر :

هزار حباب رنگی ساکن

تنها من صدای ساز دهنی را می شنوم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 11:28 PM  توسط Kia  | 

تو خودم می لولیدم

مثل یه گلوله نخ شده بودم

رنگشو نمی دونم

ولی مثل یه گلوله نخ شده بودم

بعضی وقتا می خواستم پاشم

برای خودم دست بزنم

بگم : هورا - هورا - هورا

ولی بعد به خودم می اومدم

می دیدم یه گلوله نخ نمی تونه وایسه که

اصلا کی می دونه یه گلوله نخ به چه دردی می خوره - چه کارایی می تونه بکنه

منو با " گرگور سامسا " اشتباه نگیرید

اون یه حشره شده بود

من هیچ وقت دوست نداشتم که یه حشره باشم

بیشتر دوست داشتم یه صندلی بودم ٬ توی اتاق صورتی

یا یه همچین چیزایی

ولی خب دیگه اینم بخت ما بود

که یه گلوله نخ شدم

- دو صفحه ی تو در تو که روی پایه ی فلزی می چرخیدند -

- پس این زمان بود که تو را نجات داد ؟

- " بودا " یادم داد که زمان توهم است

- پس چه کسی بود ؟

- نخواهم گفت

این را من می دانم و او

- پس ساعت چه ٬ سایه ی آبی ٬ و تو ؟

- سایه آبی را تورها پوشاندند و تبدبل شد

- ساعت خسته تر از آن بود که حرکت کند

- من نیستم : اویم

باد شاخه ها را تکان داد - برگ های ابریشمی نریختند

ماه بود

روی دهمین ارتعاش

......... بلند - کلاف ها را می بافت

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 9:55 PM  توسط Kia  |